تبليغاتX
یادداشت های یک پسر بیست ساله
من و عمو کامبیز و دایی خداداد با عمه فرخ لقا رفته بودیم کله پزی سپیده دم.عمه فرخ لقا می خواست همه رو کله پاچه مهمون کنه.شهریار که نوه ی عمه فرخ لقاست به عمه فرخ لقا تلفن می زنه و بهش می گه مامان جون امروز مامانی می خواد بره خرید.میای پیشم بمونی؟
عمه فرخ لقا هم می گه باشه پاره ی جگرم.
 عمو کامبیز که عاشق چشم گوسفنده چشم درشت گوسفند رو می ذاره لای نون سنگک و می گه :
به به
دایی خداداد هم زبون خیلی دوست داره.من هم سیرابی خوردم.عمه هم مغز خورد.
موقع حساب کردن عمه فرخ لقا همه رو زد کنار و گفت امروز میهمان من باشید.دایی خداداد که از خجالت آب شده بود با دهن باز و گردن دراز میاد جلو و تعارف می کنه که حساب کنه.اما عمه می گه نه.
کوروش پسر عموی من که پسر عمو شهابه زنگ می زنه به عموکامبیز و می گه بابام حالش بد شده.بردیمش بیمارستان فیروز ابادی.عمو کامبیز که دوترم پزشکی خونده می فهمه که برادرش به خاطر انسداد شریان کرونر قلبش که قبلا هم سابقه داشته دچار سکته شده.دایی خداداد و من و عمه فرخ لقا همه ناراحت می شیم.می ریم بیمارستان فیروز آبادی.نگهبان اجازه نمی ده بریم تو.در همین حال ما خاله شکوه رو می بینیم که پرستاره و اون جا کار می کنه.با پارتی اون رفتیم تو.در همین موقع عمو سراج الدین به عموکامبیز زنگ می زنه و می گه که بچه اش تو بیمارستان آرش به دنیا اومده.خاله شکوه مرخصی چند ساعتی می گیره تا بره بیمارستان آرش و نوزاد رو ببینه.عمه فرخ لقا هم باهاش می ره .
توی بیمارستان آرش بودند که یک هو عمه فرخ لقا یادش می افته که شهریار تو خونه تنهاست.
سریع از خانواده ی عمو سراج الدین خداحافظی می کنه و میره پیش شهریار کوچولو.شهریار داشت رنگین کمون می دید.
با دیدن عمه فرخ لقا خیلی خوشحال می شه.در همین موقع ها مامان شهریار از خرید برمی گرده و چون بار توی دستش زیاد بود بارها از دستش می افتن و شیشه ی آب لیمو می شکنه.همه ی زرشک ها هم پخش راه پله ها می شن.تا مامان شهریار در حال جمع کردن زرشک هاست آب لیموها به پله های طبقه ی پایینی می ریزه.از طرفی طبقه پایینی ها یه مهمون مهم داشتند.یعنی خواستگار داشتند.آب لیموها می ریزه رو سر آقا دوماد.اونم ناراحت می شه و می گه من  نمیام خواستگاری و همه قرارمدارهارو بهم می زنه.همسایه ی طبقه پایینی میاد با مامان شهریار دعوا می کنه.عمه فرخ لقا خودش رو  وارد ماجرا می کنه و عذر خواهی می کنه.
در همین حال تلفن زن همسایه زنگ می زنه و خبر دار می شه که مادرش تو بیمارستان امیر اعلم بستریه.خیلی ناراحت می شه و سریع می ره بیمارستان امیر اعلم.
عمو کامبیز هم دیگه از بیمارستان فیروز آبادی بر می گرده خونه و می فهمه بچه اش تو المپیاد کشوری رتبه آورده.خیلی خوشحال می شه.عمو سراج الدین زنگ می زنه و می گه می خوام اسم بچه ام رو بذارم کمال.همه می گن اسم قشنگیه.
حالا ده سال از آن روز می گذرد.
عمه فرخ لقا تو خانه ی سالمندانه.عمو کامبیز رفته شمال برای همیشه.کمال مدرسه میره و کلاس چهارم دبستانه.
عمو شهاب هم حالش خوبه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 0:58  توسط سعید  | 

خیلی از عابرا وقتی چراغ قرمزه توجه نمی کنند و از عرض خیابون رد می شن.اونوقت ماشین ها هی باید ترمز کنن.اونوقت مصرف بنزینشون بیشتر می شه.اونوقت به دولت فشار بیشتری برای فراهم کردن بنزین وارد می شه.اونوقت دولت کلی یارانه و پول بیشتر می ده تا بنزین بیشتری برا مردم فراهم بشه.اونوقت حتما کلی هم ارز از کشور خارج می شه.(چون همه ی بنزینمون رو که خودمون نمی تولیدیم).اونوقت اون کشور فروشنده ی بنزین تلاش بیشتری برای فروش بیشتر می کنه.(طمع).اونوقت بر سر مالکیت منابع نفتی تو دنیا جنگ می شه.اونوقت کشورها به همدیگه حمله می کنن.اونوقت آدم های بی گناه به خاک و خون کشیده می شن(البته اونا که هنگام قرمزبودن چراغ از عرض خیابون رد شدن بی گناه نیستند.) اونوقت کلی آدم ها که عزیزانشون رو از دست دادند افسرده می شن.اونوقت حرکت رو به توسعه ی اون جامعه کند یا متوقف می شه.اونوقت اون کشور ضعیف می شه.اونوقت کشورهای قوی دوباره بهش حمله می کنند و پیروز می شن.همه ی این اتفاقات گرم شدن کره ی زمین رو سریع تر می کنه.اونوقت یخ های قطبی زودتر آب می شن.اونوقت خیلی هامون تبدیل به منبعی از مواد معدنی و مواد آلی برای اقیانوس ها می شیم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 18:18  توسط سعید  | 

بچه که بودم خیلی گریه زاری می کردم.از همه چی ایراد می گرفتم و خیلی غر می زدم.
مامان واسه همین صدام می زد :
ندبه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:42  توسط سعید  | 

هر کجا هستم باشم.

آسمان مال من است.

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق

زمین مال من است.

زمین مال من است.

زمین مال من است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 15:56  توسط سعید  | 

شب تا سحر من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودام افسانه می گفت

اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد...

ولی کلا تن مرحوم فریدون مشیری را با این شعر نوشتنم توی گور لرزوندم.

یک روز با دوستام دم در مسجد دانشگاه ایستاده بودیم.آقای قرائتی که اکثر روزها آن جا سخنرانی می کند برنامه اش تمام شده بود و داشت از مسجد خارج می شد.ازکنارمان رد شد و بهمان نگاه کوتاهی کرد و گفت : خوش به حالتان جوانید.

این را گفت و رفت.

 و من اینجا منتظر ننه سرما هستم تا زودتر از راه برسه.چون عاشق زمستونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 0:42  توسط سعید  | 

من از نهایت  شب حرف می زنم

 من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم.

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

فروغ ... فروغ ... کجایی ؟ چه شب هایی را که با  شعرهایت صبح نکردم.

درخت کوچک من به باد عاشق بود.

به باد بی سامان

فروغ ... فروغ ...دلم برای اون روزها تنگ شده.

چند وقت پیش آمدم بر سر مزارت.در آن قبرستان متروکه و بر سر مزارت حس عجیب و ترسناکی داشتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 21:29  توسط سعید  | 

امشب داره بارون میاد.بارون که میاد دیوونه می شم.یاد آرامگاه ظهیر الدوله می افتم.یاد روزهای سخت و سرد زمستونی که برای کنکور درس می خوندم می افتم.بارون که میاد یاد شب های زمستونی سال ۸۵ می افتم.همون روزها که ناصر عبداللهی و بابک بیات از میونمون رفتند.بارون که میاد یاد جمیله شیخی با اون قلیون قجریش تو سریال پدرسالار می افتم.

بارون که میاد یاد روزای قشنگ پر از هیاهوی کلاغا تو بهشت زهرا (س) می افتم.

یاد شب های خیس تو اتوبان تهران - قم  می افتم.

یاد باران می افتم.یاد برفی باران.یاد برفی آبی رنگ باران .یاد باران

من به کجا رسیده ام ؟

جان دقایقم بگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:43  توسط سعید  | 

لا اله الا الله ..................................................لا اله الا الله

به عزت و شرف لا اله الا الله.........................................................................لا اله الا الله

 

   تا کی گریزی از اجل                       

   در ارغوان و ارغنون 

    نه ٬کش کشانت می برند                                                      

   انا الیه راجعون 

   تا کی زنی بر خانه ها                   

  تو قفل با دندانه ها

  تا چند چینی دام ها 

  دام اجل کردت زبون

  این باغ من ،آن خوان من  

  این آن من ٬آن آن من      

  ای هر منت هفتاد من

  اکنون کهی از تو فزون

  کو عشرت شب های تو          

  گوش کرین لب های تو

  فرزند و اهل خانه ات

  از خانه کردندت برون

  بر کن قبا و پیرهن

  تسلیم شو اندر کفن

  بیرون شو از باغ و چمن

  ساکن شو اندر خاک و خون

  امروز ثروت ها خوری

  وز رفته حسرت ها خوری

  زان اعتقاد سرسری

  زان دین سست بی ستون...

   تا کی گریزی از اجل                       

   در ارغوان و ارغنون

   نه ٬کش کشانت می برند                    

   انا الیه راجعون 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 12:43  توسط سعید  | 

در سرزنش اصحاب سست پیمانش

چه اندازه با شما مدارا کنم چنانکه با شترهای کوهان کوفته مدارا می شود، و با لباس های پوسیده رفتار می گردد،که از هر طرف دوخته می شوداز جانب دیگر پاره می گردد؟!

هروقت گروهی از سپاه شام به شما رو می کند هر مردی از شما درب خانه اش را می بندد ، و چون سوسمار به لانه می خزد و مانند کفتار به آشیانه پناه می برد.به خدا قسم خوار و ذلیل کسی است که شما به یاریش برخیزید.و آن که به وسیله ی شما به سوی دشمن تیر بیندازد با تیر شکسته ی بی پیکان تیر اندازی کرده.سوگند به خدا شما در عرصه های آرام فراوانید،ولی زیر پرچم های جهاد اندک.من آن چه که شما را اصلاح و کجی هایتان را مستقیم می نماید می دانم ،ولی هرگز با تباه کردن خود شما را اصلاح نمی کنم.خداوند رویتان را خوار ، و نصیبتان را تباه گرداند.آن چنان که باطل را می شناسید معرفت به حق ندارید ، و آن چنان که حق را باطل می کنید باطل را نابود نمی نمایید!

خطبه ی ۶۸ ام نهج البلاغه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:0  توسط سعید  | 

مامان سلام.دلم برات خیلی تنگ شده.اینجا قاب عکس جلومه.روی میز کامپیوتر.بابا هم توی عکس هست.مامان راستی تعریف نکردی اون ور چه خبره ؟

مامان هیچ از من خبر داری ؟

از مشکلاتی که دارم و دارم از اونا رنج می برم خبر داری ؟

مثل اون موقع ها حواست هست که با کیا رفت و آمد دارم و با چه جور آدمایی رفیقم؟

مامان دوستای دانشگام خداروشکر همه بچه های گلی اند.خداروشکر هیچ کدومشون سیگاری نیستند.همشون گلن.

مامان این هفته افطاری دعوت بودیم.خوب تو هم که حالا چهارسال و نیمی می شود که دیگر تو هیچ مهمونی ای شرکت نمی کنی.

مامان نمیای ببینی که دخترت داره عروس می شه؟

نمیای بری باهاش براش جهیزیه بخری ؟

مامان اونم که بره من تنها تر می شم.مامان من دلم نمی خواد دیگه اینجا بمونم.دلم می خواد درسمو تموم کنم و زود تر ازایران برم.هرجایی غیر از این خاک آریایی که انقدر دوسش دارم.مامان من آش های خاله مرضیه وعمه فاطمه رو خیلی دوس دارم.اگه از ایران برم دیگه کی واسم آش درست کنه ؟

مامان دلم خیلی تنگه.برای همه چی.

مامان من دیگه از سوسک نمی ترسم.من مارمولک کشتم.

مامان من دیگه از خیلی چیزا نمی ترسم.مامان دیگه شبا دستم تو خواب نمی لرزه.قرص های ویتامین می خورم تا قوی تر بشم و حالم بهتر شه.

مامان خداوکیلی می دونی تواین چندساله که نیستی چقدر مشکل داشتم؟بعضی از فامیل خیلی کمکم کردند.زن داداش ، علی ،خاله سعیده ،دایی و زن دایی و...

مامان اصلا در مورد عروست و دامادت برام حرف نمی زنی.

مامان فکر می کنم سال های برف و بنفشه دارن شروع می شن.سال هایی که می دونم خاطرات تلخ و شیرینش از الان دارن انتظارمو می کشن.

مامان من برای کادوی عروسی حمید رضا اینا چی بخرم؟

تو عقدشون بهشون یه ربع سکه دادم.اما الان نمی دونم چی بدم؟

مامان خبر داری علی شفیعی از میونمون پر کشید؟نمی دونی همه چقدر سوختیم.

مامان چای کوهی خریدم.آب کتری جوش اومده.برم دمش کنم.

نمیای شما هم بخوری ؟

میگن خیلی خاصیت داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:15  توسط سعید  |